X
تبلیغات
رایتل

دنیای علم و تکنولوژی

اخبار و مقالات مربوط به دنیای علم و تکنولوژی ترجمه شده از منابع معتبر

داستان یک زندگی


نگاهی به آثار هوشنگ مرادی کرمانی


تالیف: اصغر ناصری


هوشنگ مرادی کرمانی از نویسندگان بزرگ دوره ماست. او را بیشتر با داستان "قصه های مجید" می شناسند که توسط کیومرث پوراحمد به سریالی با همین نام تبدیل شد. از این رو مرادی کرمانی بیشتر به عنوان نویسنده کتابهای کودکان و نوجوانان شناخته شده است، لیکن کتابهای این نویسنده برای مخاطب عام نگاشته شده و سبک نوشتاری آن در ادبیات داستانی معاصر بسیار شاخص و یگانه است.

 

سبک نوشتاری مرادی کرمانی بسیار ساده و مختصر است. در داستانهای او هیچ صنعت ادبی پیچیده یا نازک اندیشی و ظرافت بخرج دادن های بی مورد دیده نمی شود. به جرات می توان گفت در نوشته های او هیچ چیز زائدی وجود ندارد و اگر حتی جمله ای را از میان یکی از بندهای یکی از داستان های او حذف کنند، ساختار روایی آن به هم می ریزد.

 

هوشنگ مرادی کرمانی در سال 1923 در روستای سیرچ از توابع کرمان بدنیا آمده و تحصیلات ابتدایی خود را همانجا به پایان رسانده است. سیرچ روستایی است در دامنه کوه با زمستانهای سخت و پربرف و تابستان کم آب. نمونه کامل طبیعت متغیر کویر، جایی که از ده کوره های کویری بی آب و علف ناگهان به روستای سبز و کوهپایه ای سیرچ با باغهای فراوان و درختان سرو و گردو و انجیر و هلو می رسیم. طبیعت سیرج اثر دیرپایی در طبع خیال پرداز او گذاشته است که ردپای آن را در تمامی داستانهایش می توان دید. شش ماهه بود که مادرش را از دست داد و سرپرستی اش به پدربزرگ و مادربزرگش رسید که علاوه بر او از پدر بیمارش نیز باید نگهداری می کردند. در نونهالی پدربزرگ و مادربزرگش را نیز از دست می دهد و عموهایش او را با خود به کرمان می آورند. ابتدا هیچ کس حاضر نبوده سرپرستی هوشنگ نوجوان را بپذیرد طوری که او چندسالی را در یتیمخانه ها و مدارس شبانه روزی سر می کند. دشواری های زندگی و بی کسی و بی چیزی که او را تا سالهای جوانی تعقیب می کنند دستمایه تمامی آثار ادبی اوست. در بیشتر این داستانها پسربچه ای را می بینیم که علیرغم دست و پنجه کردن با سختی ها هرگز امیدش را از زندگی نمی برد. از تن دادن به قالب های تکراری و خسته کننده زندگی سرباز زده و به دنبال عشق همیشگی اش یعنی خواندن و نوشتن و غرقه در رویا و خیال پردازی شدن، مسیر زندگی را می پیماید.

 

بنظر می رسد پس از سالها کلنجار رفتن با خود، در حدود سن 60 سالگی است که مرادی کرمانی به صرافت نوشتن درباره زندگی خودش می افتد. شاید حالا که نویسنده بزرگ و معروفی شده و ده ها جایزه جهانی به خاطر آثارش نصیب او گشته دیگر شرمی از نوشتن درباره زندگی پر رنج و تعب و در عین حال پرماجرای دورن کودکی و نوجوانی خود ندارد. حاصل اثری است ساده و خواندنی به نام "شما که غریبه نیستید"، با سبکی تازه و منحصر بفرد. خود نویسنده در مقدمه کوتاهی می گوید که "این داستان بدون هیچ تحقیق و یادداشتی تنها از حافظه او برآمده" و روایتگر سفری است از دورترین خاطرات مبهم زمان کودکی او تا دوران میانسالی. راوی داستان خود نویسنده است و در ابتدا با نثر ساده و کودکانه ای مواجه هستیم که از زبان کودکی جاری شده است. بتدریج با بزرگ شدن این کودک نثر کتاب نیز پخته تر می شود تا اینکه در اواخر کتاب دیگر یک مرد میانسال با ما سخن می گوید. در اولین فصل این داستان یا به عبارتی اتوبیوگرافی می خوانیم:

 

"نمی دانم، یادم نیست چند سال دارم. صبح عید است. بچه های مدرسه آمده اند به عید دیدنی پیش عمو. عمو قاسم، معلم است. جوان خوش لباس و خوش قد و بالایی است. کت و شلوار می پوشد. توی روستا چند نفری هستند که کت و شلوار می پوشند. «کت و شلوار فرنگی». کت و شلواری که رنگ کت با شلوار یکی است و شلوار را با کمربند می بندند؛ لیفه ای نیست. عمو، معلم مدرسه ی روستاست. من هنوز به مدرسه نمی روم..."

 

معلوم نیست این نثر ساده و کودکانه ابتدای داستان، ابتکار نویسنده است یا ناخودآگاه از طبع او جاری شده. به هر صورت بسیار گیرا و بدیع است. داستان از میان کوچه باغهای روستای سیرچ ادامه می یابد و تلخ و شیرین زندگی کودک فقیری را حکایت می کند که حتی پای پوش مناسبی برای سرمای استخوان سوز زمستانهای سرد روستا ندارد. نصرالله خان پدربزرگ هوشنگ، روزگاری خان روستا بوده و صاحب شوکت و مال و منال. اما در گذر ایام همه دار و ندار خود را پای سادگی و مهمان نوازی ها و ریخت و پاش های بی حد و حساب گذارده و اکنون فقیر و بی چیز شده است. کودکی هوشنگ در میانه این فقر و نداری می گذرد و به نوعی سربار خانواده بشمار می آید. اما در عین حال کودک بازیگوش و کنجکاوی است و همه بخصوص "آغ بابا" و "ننه بابا" یعنی پدربزرگ و مادربزرگش از دست او به ستوه آمده اند. توصیف این کودک از اولین باری که ماشین به روستا می آید جالب است:

 

"برای اولین بار ماشین می بینم. جیپی را با هزار سختی آورده اند جلوی مدرسه. مدرسه را تعطیل می کنیم و دورش جمع می شویم. یکی زیرش را نگاه می کند، یکی تویش را می بیند، یکی دست به چرخ هایش می کشد. راننده چوبی به دست دارد دور جیپ می چرخد و می زند روی دست بچه هایی که به جیپ ور می روند. جیپ را از روی کوهی که کوتاه تر از بقیه است آورده اند. روستاهای دور و بر را دور زده، از روستاها و آبادی های کویر گذشته و حالا آمده است به روستای ما...

روی باربند جیپ قیف بزرگی گذاشته اند. راننده می رود توی جیپ و چیزی که شبیه سم الاغ است دست می گیرد. ته سم الاغ سیم است و یک سر سیم رفته و چسبیده به قیف بزرگ که آن بالا روی اتاق جیپ است. صدای بلند و کلفتی از قیف بزرگ توی آبادی می پیچد:

«اهالی محترم روستا، امشب در مدرسه سینما است. بیایید سینما ببینید.»   "

 

نوجوانی و جوانی او در کرمان گذشت. دانش آموز درس خوانی نبود و با معدل پایینی از مدرسه بازرگانی دیپلم گرفت. تمام این سالها دربدری و بی کسی سایه به سایه او را همراهی می کرد. یک شب خانه عمو، یک شب خانه اجاره ای نوه عمویش و شبهایی را نیز در مدرسه شبانه روزی یتیمان سپری می کرد. اما از همان نوجوانی در میان دوستان، معلمان و همکلاسی ها با طبع نویسندگی اش مشهور بود.

 

"شما که غریبه نیستید" به نوعی برآیند تمامی خاطرات نویسنده است. بخش هایی از روایت های این زندگی نامه را می توان در تمامی داستانهای نویسنده دید. پسر تنهای قصه های مجید که با مادربزرگش زندگی می کند بسیار با شخصیت نوجوانی هوشنگ انطباق دارد. لیکن کیومرث پوراحمد کارگردان سریال تلویزیونی که از روی این مجموعه ساخته شده، فضای داستان را به شهر اصفهان برده، یعنی جایی که حساب گری و خلق و خوی متداول مردمان آنجا نسبت زیادی با مردم درویش مسلک و پیرو مرام اغتنام فرصت کرمان ندارد. از همین نقطه است که افتراقی میان حال و هوای داستان مکتوب قصه های مجید و سریال تلویزیونی پوراحمد دیده می شود. در "بچه های قالیبافخانه"، "نخل" و "خمره" و ... می توان آثاری از زندگی نوجوانی نویسنده را دید.

 

بحث را با فصلی از انتهای سرگذشت نویسنده به پایان می بریم:

 

"بیشتر درشتی های زندگی را نرم کردم. فقط زورم به یکی از آنها نرسید. نمی رسد. مدام، در هر حال، فکر می کنم «الان برای یکی از عزیزانم اتفاق بدی می افتد.» حالم بد می شود. ته ته دلم، ذهنم، چسبیده، عذابم می دهد. همه جا با من آمده است. خصوصا در شادی ها... بگذریم. با آن ساختم و می سازم. گردنم از مو باریک تر است...

روزگار این جوری است. از شما چه پنهان، همه اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نیست. ناشکری نمی کنم لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پیدا کردن دوست، خانواده. خدایا من چقدر خوشبختم!"

 

 

نوشته: اصغر ناصری

16 آذر 1395

 

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 10:18 ق.ظ | نویسنده: اصغر ناصری | چاپ مطلب 0 نظر

شهید عباس دوران استراتژیست نظامی نابغه ایران

برخی شهدای جنگ تحمیلی را باید در دو مکان در تاریخ کهن این سرزمین ثبت کرد: در ردیف جنگاوران فداکاری که جان خود را فدای بقای این سرزمین کردند و در فهرست نوابغ نظامی.


شهید عباس دوران یکی از درخشان ترین این چهره هاست. دست یافتن به شخصیت واقعی او از خلال تحلیل رویدادهای زندگانیش امری دشوار است. در پس چهره دلنشین و مردانه او اقیانوسی متلاطم و شراره های آتشینی بود که می خواست دشمنان این سرزمین را در خود فروبرد.



سرهنگ عباس دوران در طول خدمت خود در نیروی هوایی به عنوان یکی از زبده ترین خلبانان جنگنده فانتوم اف 4 موسوم بود، فردی که این جنگنده را فراتر از مرزهای محدودیتهایش به پرواز در می آورد و مهارتی استثنایی در استفاده از توپ ولکان و موشکهای هوا به زمین ماوریک داشت. او یکی از خلبانان اصلی در نابودسازی بخش عمده نیروی دریایی عراق در عملیات مروارید به سال 1359 بود. در طی این عملیات بیش از 80 درصد نیروی دریایی عراق نابود شد و این کشور متجاوز هیچگاه موفق به بازسازی این نیرو نشد.


یکی از والاترین ارزشهای عباس دوران برای نیروی هوایی، برنامه ریزی عملیات جنگی بود. او توانایی ویژه ای در این زمینه داشت و بیش از 90 درصد عملیاتی که در خاک عراق انجام می داد موفقیت آمیز بود.


در سال 1361 دیکتاتور جنایتکار رژیم بعثی عراق صدام حسین تصمیم به برگزاری اجلاس سران کشورهای عدم تعهد در بغداد گرفت. هدف او القای این موضوع بود که علیرغم جنگ با ایران، پایتخت این کشور از ثبات و آرامش سود می برد. قرار بر این بود که کنفرانس در هتل الرشید بغداد برگزار شود. این امر می توانست ضربه محکمی به اعتبار ایران در میان کشورهای اسلامی محسوب شده و به انزوای ما بیانجامد. سنجیده ترین پیشنهاد از سوی عباس دوران ابراز شد که بمباران هتل الرشید را صرفنظر از خسارات وارده، اعلام ناامنی بغداد به جهانیان می دانست، عملیاتی که رویای صدام حسین را در برگزاری اجلاس کشورهای عدم تعهد فرو خواهد ریخت. عباس دوران با مطالعه سیستم های دفاع هوایی بغداد طرح حمله ای به این شهر را ریخت. او دریافته بود که با تعداد محدودی هواپیمای بمب افکن بازگشت از عملیات نفوذ به این حلقه دفاعی متراکم امر ناممکنی است. هواپیمای جنگنده F-4E آن زمان دارای سیستم جنگ الکترونیکی مطمئنی برای فریب رادار موشکهای زمین به هوای سام -2 بود. لیکن موشکهای فرانسوی که تازه به رژیم عراق تحویل داده شده بود چالشی در برابر این ماموریت بشمار می رفت.


عباس دوران برای این منظور ترکیبی از عملیات فریب آمیز و عملیات نفوذ را برنامه ریزی کرد. در روز 30 تیر 1361 دو فروند هواپیمای F-4E نیروی هوایی ارتش با گذشتن از سد دفاعی بغداد ابتدا پالایشگاه الدوره این شهر را بمباران کردند و سپس هواپیمای حامل عباس دوران و کمک خلبان منصور کاظمیان به سمت هتل الرشید پیش رفت. تا این لحظه آنها توانسته بودند با ترکیبی از پرواز در ارتفاع پایین و electronic jamming از چنگ رادارهای ضدهوایی عراق بگریزند لیکن ظاهرا یکی از موشکهای ضدهوایی فرانسوی از نوع رولاند 2 به هواپیمای عباس دوران اصابت کرد.


در حالی که هواپیمای دوران آتش گرفته بود، او کمک خلبان خود را وادار به پرش کرد و خود با عملیاتی شهادت طلبانه بر ساختمان هتل الرشید یورش برد. شهید عباس دوران می دانست که در صورت اسارت با توجه به تنفری که بعثیان از وی دارند سرنوشت خوبی در انتظارش نخواهد بود.


این عملیات دارای اثراتی قابل توجه بود. نشست کشورهای عدم تعهد به دهلی نو منتقل شد و رژیم صدام صدمه سیاسی جبران ناپذیری از این عملیات متحمل شد.


شهید عباس دوران پس از شهادت به درجه امیری ارتقا یافت. استخوانهای باقی مانده از این شهید بزرگوار پس از جنگ به خانواده اش بازگردانده شد. یادش گرامی و آرمانهایش پایدار.


تاریخ ارسال: شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:03 ق.ظ | نویسنده: اصغر ناصری | چاپ مطلب 1 نظر

درگذشت استاد پرویز شهریاری

   

از شمار دو چشم یک تن کم                                         وز شمار خرد هزاران بیش 

 

22 اردیبهشت ماه سرزمین ایران یکی از بزرگترین آموزگاران عرصه علم و دانش خود را از دست داد. استاد بزرگ ریاضیات کشور و مولف برخی از بهترین کتابهای درسی و کمک درسی کشور. کتابهایی چون روشهای جبر و روشهای مثلثات که آشتی دهنده نسل جوان با ریاضیات و هندسه بشمار می رفتند. 

 

یادش گرامی

تاریخ ارسال: شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:11 ب.ظ | نویسنده: اصغر ناصری | چاپ مطلب 1 نظر

دکتر حسین گل گلاب، بزرگ مردی از دیار علم و ادب

برخی از بزرگان این دیار چنان سهمی در تاریخ علم و فرهنگ دارند که سخن گفتن درباره آنها به هر روش و اسلوبی تلاش بی حاصل بنظر می رسد زیرا چون نویسنده در مقام موری می ماند که بخواهد کوه استواری را که در برابرش قرار گرفته، توصیف کند. 

 

دکتر حسین گل گلاب یکی از این نادره مردان این سرزمین است و افسوس که کمتر دانش آموزی با نام و کارهای او آشناست. این گیاه شناس بزرگ ایران سهم عظیمی در ادبیات علمی این رشته در کشور ما دارد. او در سال 1313 به عضویت اولین فرهنگستان ایران درآمد و به سبب تخصص در معادل یابی واژه های علمی به عضویت پیوسته این سازمان درآمد و در 1315 سردبیری فرهنگستان نیز به او واگذار شد. 

 

تا پیش از کارهای برجسته دکتر گل گلاب در زمینه معادل یاب، نویسندگان کتب علمی درباب گیاهشناسی از اصطلاخات معادل عربی استفاده می کردند که برای خواننده ایرانی بسیار نامانوس و مهجور بود. او با دانش و هوش فوق العاده خود توانست معادل هایی کاملا پارسی برا یاین واژگان وضع کند که به سبب دقت در انتخاب آنها بسرعت جای ثابتی در کتابهای درسی و علمی کشور باز کردند. خود استاد گوید: 

 

 در زمان ما پیشرفت رشته‌های علمی تندتر و بیشتر بوده و نیازمند به واژه‌های نو بیشتر است و ناچاریم بکوشیم تا برابرهای آنها را در فارسی بیابیم و به کار بریم. از زمانی که دانشهای نو به کشور ما راه یافته و آموزش آنها با گشایش مدرسة دارالفنون به وسیلة استادان بیگانه معمول شده برخی از دانشمندان ایرانی که با آنان همکاری داشته‌اند دامان همت بر کمر بسته بر آن شده‌اند که گفته‌های آنان را به زبان شاگردان خود برگردانند تا فراگرفتن آن آسانتر شود، ولی چون بیشتر تحصیلات آنها بر پایه‌های زبان عربی بوده زبان شیرین فارسی را از نظر دور داشته و به چشم بیمهری به آن نگریسته‌اند. چنانکه بُتانیک را علمالنبّات و زوئولوژی را علم الحیوان و ژئولوژی را علم الارض گفته‌اند.

 

 چون گردش روزگار نویسندة این گفتار را در رشتة علمالنبّات به کار انداخت و ناچار بودم واژه‌های ساخته شدة آنان را به کار برم به اصطلاحهایی برخوردم که نه تنها سنگین و فرا گرفتن آنها برای شاگردان دشوار بود بلکه در بیشتر موارد نارسا و نادرست مینمود.

  

برای روشن شدن مطلب برخی از ساخته‌های آنان را یادآوری میکنم تا خوانندگان را با آن آشنا سازم:

  

عدیم الفلقه به جای اکوتی لدون  Acotyledon

 ذو فلقتین به جای دیکو تیلدن  Dicotyledon

 ذو قلقه به جای مونوکوتیلدن  Monocotyledon

 بارزالتناسل به جای فانروگام  Phanerogame

 مخفیالتناسل به جای کریپتوگام  Cryptogame

 منفصلالطاس به جای دیالی سپال  Dialysepal

 متصل الکاس به جای گاموپتال  Gamopetal

 عدیم الکاس به جای آپتال  Apetal

 

سنگینی و ناسازگاری این ترجمه ها با زبان شیرین مادری، مرا بر آن داشت که دست نیاز به دامن دانشمندان فارسی زبان دراز کرده و از آنان یاری بخواهم.

 

شادروانان ادیب پیشاوری و بدیعالزمان فروزانفر و گروهی دیگر، اندیشة مرا ستوده از هیچ گونه یاری دریغ نفرمودند و مرا بر آن داشتند تا هر چه بتوانم در این راه بکوشم و از سرزنش خرده گیران هراس بدل راه ندهم.

 

به جای واژه‌های بالا به ترتیب بیلپه، دو لپه و تک لپه و پیدازا و نهانزا و جدا گلبرگ و پیوسته گلبرگ و بیگلبرگ برگزیده و به شاگردان خود آموختم و سرافرازم که فرهنگستان هم بعدها آنها را پذیرفت و به کار بردن آنها را روا دانست.

 

استاد گل گلاب در سال 1274 در تهران متولد شد. تحصیلات را در مدرسه علمیه و دارالفنون ادامه داد. او فرزند ابوتراب خان (مصورالملک) نقاش زمان قاجار بود که به ادامه تحصیل فرزندش علاقه بسیار داشت. 
 

او از معلمین فرانسوی دارالفنون زبان فرانسه آموخت و چون شاگرد برجسته ای بود ضمن تحصیل به کار تدریس هم مشغول شد. 
 

گل گلاب از گیاه شناسان معروف آن دوره بود و اولین کسی است که کتاب طبیعی نوشت. وی از سال 1304 تا سال 1317 دوازده جلد کتاب در رشته جغرافیا و طبیعی تهیه کرد که در مدارس تدریس می شد. 
 

استاد گل گلاب از سال 1307 مسئول تحقیقات علمی گیاه شناسی شد و از زمان تاًسیس دانشگاه تهران تا سال 1345 به تدریس اشتغال داشت و هیچگاه گرد سیاست و تجارت نگشت. گفتنی ست در دانشگاه تهران هنوز کرسی ای به نامش وجود دارد. 
 

گل گلاب با همکاری کلنل کاظم وزیری و علینقی خان وزیری موسیقی آموخت و برای تعلیم تار به کلاس علی نقی خان می رفت. پس از سرودن ای ایران که تحت تاًثیر اشغال ایران توسط متفقین ساخته شد تبدیل به چهره ای جاودانه شد. 
 

گل گلاب در فرهنگستان ایران عضویت داشت و لغات زیادی خصوصاً در رشته علوم طبیعی پیشنهاد کرد که تصویب رسید و اکنون در زبان فارسی رواج دارد. 
 

استاد گل گلاب دردوم آذر 1363 در 87 سالگی در گذشت. در روز های پایانی عمر او به تنظیم فرهنگ نامه و بیولوژی گیاهان ایران مشتغول بود.که عمر وفا نکرد و معلوم نیست که مطالعات چه سرنوشتی پیدا کرده است.  

 

منابع: 

 

1. آقا شیخ محمد، مریم و سعید نوری نشاط،  گلزار مشاهیر،  تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1377 ش.

2. خالقی، روحالله،  سرگذشت موسیقی ایران،  تهران، مؤسسة فرهنگی ماهور، 1377 ش.

3. http://www.chn.ir/news/?section=2&id=14810

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 09:54 ق.ظ | نویسنده: اصغر ناصری | چاپ مطلب 0 نظر

سیمو هایا برترین تک تیرانداز تاریخ

جنگ زمستانی (Winter War) یکی از شگفتی های تاریخ است. سه ماه پس از شروع جنگ جهانی دوم، ژوزف استالین رهبر شوروی در ادامه سیاست های توسعه طلبانه خود تصمیم به تجاوز به خاک فنلاند گرفت. فنلاند در آن زمان کشور کوچک و هدفی اسان برای استالین بشمار می رفت. نیروهای شوروی ده برابر فنلاند سرباز پیاده، سی برابر هواپیمای جنگی و صد برابر تانک بیشتر داشتند.


لیکن ارتش شوروی در اثر پاکسازی بزرگ 1937 بیشتر نیروهای قابل خود را از دست داده بود. حدود سی هزار نفر از افسران عالی رتبه ارتش سرخ اعدام شده و یا در زندان بودند. در نتیجه این اقدامات استالین، نیروهای شوروی از روحیه پایینی برخوردار بودند.


نتیجه جنگ برای شوروی فاجعه بار بود: بیش از 125000 کشته و مفقود، 180000 زخمی و 5000 اسیر. روسها 3500 تانک و 350 فروند هواپیما را نیز از دست دادند.


اجساد سربازان شوروی و تانکها و ادوات نظامی منهدم شده در خاک فنلاند


یکی از چهره های برجسته این جنگ، سیمو هایا Simo Haya تک تیرانداز معروف ارتش فنلاند بود. او با مخفی شدن در برف توانست در مدت سه ماه 500 سرباز ارتش سرخ را به هلاکت رساند. روسها به او لقب مرگ سفید داده بودند.



او هیچ سلاح مدرنی در اختیار نداشت، بلکه تنها از حواس پنجگانه و بینایی چشمان تیزبین خود استفاده می کرد.


در خاتمه جنگ یک ژنرال ارتش سرخ چنین گفت: "ما 22000 مایل مربع از خاک فنلاند را بدست آوردیم، درست به اندازه ای که بتوانیم اجساد خود را در آن دفن کنیم."


منابع:

WikiPedia

Discovery Channel

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ب.ظ | نویسنده: اصغر ناصری | چاپ مطلب 0 نظر
   1      2   >> صفحات وبلاگ